|
مثه خوابی...مثه رویا
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم، وقتی او تمام کرد من شروع کردم، وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولّد شدن، مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن است.
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند تا بدانی که بی تو چه میکشم کاش قاصدک به تو میگفت که در غیاب تو رودی از اشک به راه انداخته ام کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من به تو این پیغام را می رساند که: امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته در حال فرو ریختن است
دیدم ندیدنت فقط میتونه که کورم کنه گفتم صداتو نشنوم شاید از یادم بری دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری ندیدن ونشنیدنت عشقتو از دلم نبرد فقط دونستم بی تو دل پرپر شد و گم شد ومرد
اونی که بود تو بودی! اونی که نبود من بودم! یکی داشت و یکی نداشت! اونی که داشت تو بودی! اونی که تورو نداشت من بودم! یکی خواست و یکی نخواست! اونی که خواست تو بودی! اونی که بی تو بودنو نخواست من بودم! یکی آورد و یکی نیاورد! اونی که آورد تو بودی! اونی که جز تو به کسی ایمان نیاورد من بودم! یکی برد و یکی باخت! اونی که برد تو بودی! اونی که دل به تو باخت من بودم! یکی گفت یکی نگفت! اونی که گفت تو بودی! اونی که دوست دارمو به هیچکس جز تو نگفت من بودم!
دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت و باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من :
آهای رغیب بی رحم عشق منو ربودی آخه یار بی وفا به یاد من نبودی غافل از این که اینجا قلب منو شکستی
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم حتی نفسهای مرا از من گرفتند دنیای مرموزیست ما باید بدانیم من میروم هرچند میدانم که دیگر دیـشب باز به دل زدم ، شـبانه ، دل بـارانی شـد ... دیـشب باز با دل تـنهایم از تـو گفـتم و بـغض ها کردم ... دیـشب نفـسهایم بـوی تـو را گرفته بود ... مـثل گـذشته
شايد فقط خاطره شد لحظه هاي تو ومن کاشکي بدوني رفتنم فقط به خاطر تو بود دست سرد سرنوشت عشق و دلم رو برده بود هميشه زنده ميمونه با ياد تو ترانه هام
پس من دلم میخواد یک روز کمتر از صد سال زندگی کنم چون من هرگز نمیتونم بدون تو زنده باشم ... و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه گم نشوم تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري در راه عشقي پاک تر و صادقانه تر ، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه ی بيرحم دلهايي را كه ز هم جدا نشدني است به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟ و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بسته ام... تقدیر من این است من محکوم به نوشتن هستم من دیگر نمی توانم از غم نگویم!اما تو را شاد می خواهم!مرا ببخش! تو نمی آیی!من محکومم به نوشتن! چشمهایت را بر این دنیای کوچکم ببند!تار و پود دنیای من از توست!
یه قصه از ستارمون نوشتم
فراموشم نکن برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد..... خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر.... برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم.... برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی را برایم پوچ و بی معنا کردی..... برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم.... همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم برای تو و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم.... همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم در قلبم مانده است.... برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ، اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست! عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد! عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم... نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی! برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست!
صدای قلبی را که تک تک ضربانش در امید دیدار دوباره میتپد. اما امروز آن قلب با کوچکترین تلنگری خواهد مرد و ضربانش به دنبال تیک تیک ساعت می دوند تا روزی سنگینی سرد خاک را بر پیکر بی جانش احساس کند. آن پیکری که هیچ کس جز خدا به غرورش احترام نگذاشت. آن پیکری که روزی نام تو را در تمام وجودش فریاد زد و تو آن را نشنیدی. چه کسی خراب رد کلبه آرزوهایم را ؟و شکست آن غروری را که وجودش را در نگاه های سرد تو خشکاندم. و چه کوتاه بود همسفر تو بودن در جاده های سرنوشت!
اما حالا دارم گريه ميکنم ولي اسمون نميباره تو هم اون دور وايسادي و بهم ميخندي . چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر دوستت دارم امیر جونم یا همون ابلیس جونم
وقتی که برگی رو زمین میفته حس میکنم گریه بی صداشو حس میکنم چی میگذره تو قلبش وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو آخه منم یه برگ خشک و زردم که بی صدا یه عمره گریه کردم وقتی با چشمام می بینم که یک برگ سیلی بیجا میخوره از تگرگ پا بذاره خزون به باغ دلم باز کلاغا سر میدن آواز مرگ یخ میزنه تو سینه قلب خونم، آخه من از تبار این خزونم وقتی که پرپر میشه گل تو گلدون، خالیه از کبوترا آسمون حباب بغضم تو گلو میشکنه، ابر چشام دوباره میشه بارون کبوتر دلم به فکر کوچه، برای من زندگی سرد و پوچه دوستت دارم امیرم
دارم دق می کنم تحمل ندارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام دلم داره واسه تو پرپر میزنه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم کوچ من نزدیک است. روزی که دلت بود پیش دلم گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو روزی که دلت به دیگری شد مایل
شب سردی است، و من افسرده...... راه دوری است، و پایی خسته....... تیرگی هست و چراغی مرده..... می کنم، تنها، از جاده عبور.... دور ماندند زمن آدم ها.......... سایه ای از سر دیوار گذشت...... غمی افزود مرا بر غم ها............. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمده....... تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی......... نیست رنگی که بگوید با من.....
من ماندم و یک برگه سفید!!! یک دنیا حرف نا گفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی....... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشه!!! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!!! برگه ی سفیدم عاشقانه قطره هارو در آغوش میکشد........ عشق تو نوشتنی نیست در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچیک میکشم..... وقت تمام است....... وقتی جز خواستن تو چیزی به یادم نمیاد وقتی شب ترانه هام پر میشن از غریبگی
كه اينگونه ز من تو دل بريدي چه كردم با دلت اي مهربانم كه تو عاشقتر از من برگزيدي كه دل را بی وفاخواندي و رفتي مگرغيراز نگاهت به چشمانم كه درزد كه از ناز چشم خود ازدل گرفتی مگر در قلب من جاي تو كم بود
پرم از اشک پرم از حرف نگفته پرم از گريه و خنده پرم از حسرت يک عشق پرم از عشقه نهفته پرم از غروب دلگير پرم از پائيز برگ ريز مثل يک ابر پرم از اشک پرم از غصه ماتم پرم از تنهايي در ميان خبث و زشتي مثل يک زيبائي من دلم مي خواهد که بگويم حرفي که بگويم شعري که بخوانم يک آوازي من دلم مي خواهد که بگويم هستم
زندگیم را به پاکترین نگاه میفروشم
و پاکترین نگاه را به پاکترین قلب وپاکترین قلب را به مرگ چرا که مرگ زیباترین هدیه خداست اگه گریه کنی میگن کم اورده اگه بخندی میگن دیوونست اگه دل ببندی تنهات میذارن اگه عاشق بشی دلتو میشکنن با این حال باید لحظه ای را گریست دمی را خندید ساعتی را دل بست و عمری را عاشقانه زیست
گفتم به گل زرد چرا رنگ منی؟ افسرده ودلتنگ چرا مثل منی؟ من عاشق اون بی وفایم که رنگم شده زرد همیشه آنقدر ساده نرو و نگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن شاید کسی در پی تو میدود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند
یادته روز اول بهت گفتم میخوام حرفامو با یک دروغ بزرگ شروع کنم؟
تو اخم کردی، گفتم: دوستت ندارم بعد هر دوتامون زدیم زیر خنده،اما روزی شد که تو گفتی میخوای با یک دروغ بزرگ تموم کنی و بعد فریاد زدی دوستت دارم هر دومون بغض کردیم و تو رفتی واسه همیشه
|
About
هفته چهارم فروردین 1390 هفته اوّل اسفند 1389 هفته دوم بهمن 1389 هفته سوم دی 1389 هفته دوم دی 1389 هفته اوّل دی 1389 هفته سوم آذر 1389 هفته اوّل آذر 1389 هفته چهارم آبان 1389 هفته سوم آبان 1389 هفته اوّل آبان 1389 هفته چهارم مهر 1389 هفته سوم مهر 1389 هفته دوم مهر 1389 هفته اوّل مهر 1389 هفته چهارم شهریور 1389 هفته سوم شهریور 1389 Links
چرک نویس های یک معمار |